تاريخ : جمعه 1 دی1391 | 0:0 | نویسنده : سروش |

من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن

من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین

رایگان می بخشد نارون شاخه ی خود را به کلاغ

هر کجا برگی هست شور من می شکفد

مثل یک گلدان می دهم گوش به موسیقی روییدن




تاريخ : جمعه 9 خرداد1393 | 15:33 | نویسنده : سروش |




تاريخ : پنجشنبه 29 اسفند1392 | 20:24 | نویسنده : سروش |
               مگر می شود زندگی مرا بهم ریخته آفریده باشد!!!

          خدای دانه های انار           

خاصیت های انار




تاريخ : دوشنبه 19 اسفند1392 | 18:48 | نویسنده : سروش |
باران همیشه میبارد ولی مردم ستاره ها را بیشتر دوست دارند...
نامردی است ان همه اشک را به چشمکی فروختن!!!



پ.ن:سپندارمذگان مبارک...




تاريخ : دوشنبه 28 بهمن1392 | 15:29 | نویسنده : سروش |
بعد حدودا سه ماه دوری دوباره برگشتم.یه مدت بنا به چن دلیل نبودم.داشتم وبلاگو برا مسابقه وبلاگ نویسی دانشگاه اماده میکردم واسه همین مجبور شدم اسم وبلاگو عوض کنم و وقتمو صرف اماده سازی وبلاگ کنم.ک به لطف خدا تونستم اول بشم.

بعدشم ک امتحانای دانشگاه شروع شد و اصن وقت فک کردن به کلمه وبلاگو هم نداشتم.Reading a Book

امتحانامم خوب دادم خداروشکر

اما حرف اصلیم الانه....

بعد امتحانای ترم توفیق شد تا با چنتا از بچه های کلاس بریم راهیان نور...

هرچی از این سفر بگم کم گفتم.چیزی نیس که بشه تعریف کرد,باید تجربه کرد.خوشا به حال هرکی که بتونه این سفرو بره.واقعا متحولم کرد.

خب دیگه الانم از سفر برگشتمو یه خورده وقتم ازاد شده ک دوباره به اینجا برسم.ایشالا با کمک شما دوستای عزیزم




تاريخ : دوشنبه 21 بهمن1392 | 20:17 | نویسنده : سروش |


مث امروز،مث الان :(




تاريخ : شنبه 2 آذر1392 | 2:35 | نویسنده : سروش |



تاريخ : پنجشنبه 16 آبان1392 | 22:31 | نویسنده : سروش |

تمام چیزها در زندگی موقتی هستن.


اگه خوب پیش می ره ازش لذت ببر،


چون برا همیشه دووم ندارن.


 اگه بد پیش می ره نگران نباش، چون برا همیشه دووم ندارن!!





تاريخ : دوشنبه 8 مهر1392 | 22:30 | نویسنده : سروش |

نمي دانم چه مي خواهم خدايا

به دنبال چه مي گردم شب و روز

چه مي جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

 

ز جمع آشنايان مي گريزم

به كنجي مي خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگي ها

به بيمار دل خود مي دهم گوش

 

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولي در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

  

از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلي خوشبو شكفتند

ولي آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه اي بدنام گفتند

 

دل من، اي دل ديوانه من

كه مي سوزي ازين بيگانگي ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا، بس كن اين ديوانگي ها

http://wallpaperha.com/wp-content/uploads/2012/05/on_the_road_2-wallpaper-1600x900.jpg





تاريخ : یکشنبه 10 شهریور1392 | 14:9 | نویسنده : سروش |